رمضانِ من با مهدی

رمضانِ من با مهدی

سلام  مولای مهربان من ....

سلام مهدی جان ....

سلامی گرم و لبریز از عشق از این گوشه ی زمین به محضرِ مبارکت مولای من ....

رسیدن ماه مبارک رمضان را بر وجود مبارکت، تبریک می گویم که از تو شایسته تر ندیدم برای این عاشقانه ها ...

مولاجان ماهِ پاکی آمده، ماه شب بیداری های من برای تو ...

مولاجان ماه رمضان آمده، ماهی که ابتدا تا انتهایش تو تنها بنده ای هستی که خدا را خالصانه در زمین عبادت می کنی و روزه داری اَت، مقبولِ درگاه خداوندی ست ...

چقدر این روزهای آسمانی را دوست دارم، که شیطان را به زنجیر می کِشند تا من کمی آسوده تر تو را عاشقی کنم ...

این روزهای زمین، بوی آسمان می دهد، بوی خدا، بوی عشق، بوی مهدی ...

امیدوارم خدا بر من و عشقی که بر بلندای وجودت دارم عنایتی کند و عاشقانه های مرا ببینی، که به نام توست و برای توست در لحظه های حضورم در دنیا ...

مولای من، باز هم ماه رمضان آمد و من دلتنگ حضورت شدم در هنگام افطار ...

حسرتش بر دلم مانده که غروبی، بر خانه ی حقیرانه ام میهمانت کنم و تو دعوتم را قبول کنی ...

بیایی، بر سفره ی ناقابلم در زمین میهمان شوی و من برایت شیر و خرما بیاورم ...

چشمانم را ببندم، و قبل از اذان روبرویت بنشینم و به سوره ی قدر خواندنت گوش کنم...

با همین دستان مشتاقم، خرما تعارفت کنم و تو عاشقانه از من قبول کنی ...

حسرتش بر دلم مانده جانِ مهدی...

ماه رمضانی تو باشی و من دو رکعتی عاشقانه، پشت سرت نمازِ عشق بخوانم ...

خدایا ...

دلم عجیب بی تاب است و بی قرار ...

خدایا قراری بر جانم بریز به نام مهدی ...

خدایا آرامم کن، هنوز شب های قَدرَم مانده با مهدی ...

خدایا، این رویاهای شیرین مرا برای آقایم بگو

اجازه بده این ماه رمضان مولایم بیاید و زمین را با ظهورش آسمانی کند.

 

خواب دیدم می روی ...

خواب دیدم می روی ...

تعبیر آمد می رسی ...

امروز یادت عجیب در خاطرم نشسته مولاجان، آن چنان که مانده ام از چه بنویسم ...

دیشب دلم هوایت را کرده بود، دوست داشتم باشی و روبرویم بنشینی و برایم قصه ی هزار و یک شبِ غربتت را بخوانی و من هم برایت بنویسم ...

دلم برایت تنگ شده، میدانستی ؟

دلم برای ساعتی عاشقانه در محضرت در نیمه شب های زمین بی تاب است و بی قرار ...

دلم گرفت در زمین که تو هستی و من به اعتبار دنیا از تو دورم ...

این فاصله ها را بردار، کمی نزدیک تر بیا، برابرم بایست، رُخصت بده در برابرت زانو بزنم، می خواهم خاکِ پایت را سُرمه ی چشمانم کنم ...

میدانستی قدم هایت زمین را نورانی کرده، که از هر کوچه که عبور می کنی، جای پایت می ماند، به گمانم "عشق" است که از شورِ قدم هایت بر زمین جا می ماند...

دیشب به یادت، به آسمان نگاه می کردم، لبریزه ستاره بود اما دلتنگ دیدارت شدم، کاش در آیینه کاریِ آسمان تو را می دیدم ولی ...

با حجابِ نگاه م، چطور بر صورتِ دلربای تو نگاه کنم، من با این چشم ها "دنیا" را دیده ام، حرام باد بر من اگر با چشم دنیا دیده، تو را ببینم ...

قول گرفتم اگر دنیا را از قلبم و نگاهم بیرون بریزم، بیایی و بر قلب و چشمم بنشینی ...

بیا ببین، دنیای من شده، عشق بازی با تو و خاطرات تو ...

نگاه من شده، انتهایِ آسمان، روبروی رخ دلربای تو ...

چشم براهم جانِ مهدی، شاید روزی در همین انتهای آسمان، تو را ببینم و دیده ام نورانی شود به قامت دلربایت ...

عشق و عاشقی را بهانه کرده ام برای رسیدن به حضورت، باید مثل تو باشم در زمین، هم باشم و هم نباشم در دنیا ...

باشم به اعتباره حضور گرم تو در زمانه ام و نباشم به اعتباره حضور خودم در دنیا، باید به تو برسم خیلی زود ...

آمدنِ تو هم شده مثل رسیدن قیامت، که هم باید مهیای آمدنش باشم و هم بترسم از آماده نبودن ...

تو بیا، نگران من نباش، اگر آمدی و نبودم،، یا نیستم یا از شرمندگیِ آماده نبودن از چشمت پنهانم ...

تو که بیایی و ظهور کنی، نوبت به غیبتِ من می رسد در زمین ...

مدت هاست، آرزو می کنم تو ظاهر باشی و من غایب، غیبت بس است برای تو مولای من ...

تو با این همه دلبری و دلربایی باید "ظاهر" باشی و من با این همه روسیاهی به محضرت باید "غایب" باشم ...

دنیاست و وارونگی حقایقش، تو که ظاهری "غایب" می دانندت و من که غایب م را "ظاهر" ...

خدایا مولای مهربان مرا "ظاهر" کن، اجازه بده تمام هستی به نور وجود مبارکش، آسمانی شود و پاک ...

خدایا مولای مرا بی پرده به اهل زمین نشان بده، اجازه بده، عشق از نگاهش بر هستی بتابد ...

آرزوی من ظهور توست مولاجان .

 

فطرس مهدی

فطرس مهدی

سلام مولای من ...

قربان وجود نازنینت که میهمان زمین شده ای

خوش آمدی مهدی جان ...

آقای من ...

از حضورت هزاران بار ممنون که هستی و مرا در هر حالم که به یادت هستم می بینی و تو هم مرا یاد می کنی ...

در شب میلادت میهمان بزمی دنیایی (عروسی)بودم ...

با خودم جنگیدم که در آن مجلس باشم یا نباشم ...

اما مگر می شود جایی رفت بدونِ مهدی ...

مگر می شود نَفَس کشید بدون مهدی ...

رفتم

با مهدی

رفتم

مجلس شان گرم بود اما خبری از حضور تو نبود حتی در پشت در خانه شان ...

مهدی جان! من تو را هم با خودم بُردم

یادت هست ...؟

با هم رفتیم که من تنها نباشم و تو که مولای منی مرا از گناهِ اهلِ زمین دور کنی ...

ممنون از آمدنت که  همراهِ من شدی و آمدی ...

من با تو بودم و با تو حرف میزدم

من برای شب میلادت، خودم را زیبا کرده بودم یادت هست؟

تو که با من بودی، من شدم زیباترین حّوایِ آن حوالی ...

آنها تو را نمی دیدند که همراه منی و زیبایی من از جمالِ دلربایِ توست ...

من اهل دنیایم

زیبارویی ام هم به اعتبار رُخِ دلربای توست ...

نخواستم در گناه اهل زمین شریک باشم، تنها با تو خلوت کردم و با تو بودم که ...

به یاد شب میلاد مولایم حسین بن علی افتادم و فطرس ...

مولا جان یادت هست ؟

حسین که به دنیا آمد

ملایک به زمین آمدند و قُنداقه اش را با خود برای عشقبازیه اهل آسمان بالا بردند...

که فرشته ای که بالش سوخته بود(فُطرس)، خودش را به قنداقه ی حسین زد و شد مثل روز اولش...

آسمانی شد ...

شب میلادت بود و من هم دلسوخته...

 بال و پَر سوخته ...

آرزو کردم که ای کاش:

در زمانی که به دنیا می آیی و ملایک تو را برای عشقباری به آسمان ها میبرند، من هم می آمدم

بال و پَره دل و جانِ سوخته از دوری ات را به قندانه ی آسمانی ات میزدم و من هم ...

به نام مهدی آسمانی می شدم...

فُطرس ت می شدم ...

فطرس ت می شدم و تو مرا به لبخندی میهمان می کردی ...

خوش به حال فطرسِ حسین

که هم بال سوخته اش شفا پیدا کرد و هم نگاهش به جمال صاحب ش در آسمان ها روشن شد ...

اما من مانده ام و حسرت، که شب میلادت بود و تو را هم به آسمان ها بردند و من فطرس ت نبودم ...

که بال سوخته ی قلب بی قرارم را به گوشه ی قنداقه ات آرام کنم ...

شرمنده که لایق ت نیستم ...

که تو باشی و من برایت فطرس باشم ...

جز شرمندگی به محضرت نیاورده ام که لایق باشم و تو باشی و شب میلادت باشد و من در آسمانها به زیارت ت بیایم ...

من مانده ام و این رویاهای عاشقانه ای که به یاد تو خیالم را از هر گناهی دور می کند حتی اگر در جایی باشم که تو را نببینند ...

همین که تو هستی

خدا را شکر.